تبلیغات
گنجینه شعر فارسی - هوس
--

هوس

شنبه 19 فروردین 1391  •  دیدگاه ها : ()  

دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.


یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام


باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...


نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود
هوسِ بیشتری دارد...


شاعر: گروس عبدالملکیان

پی نوشت:
1- عنوان شعر انتخاب خودم است


دسته بندی: گروس عبدالملکیان،

برچسب ها: شعر نو ، شعر معاصر ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر