تبلیغات
گنجینه شعر فارسی - چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود
تلگرام شعر فارسی

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود

دوشنبه 7 مهر 1393  •  دیدگاه ها : ()  

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود
تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر
راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ...
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست
یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده
پلک برهم می زنی و زود فردا می شود

گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی
گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را
می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن
و دلت این روزها تنگ است...
آیا می شود؟...


شاعر: حسن بیاتانی


دسته بندی: شعرهایی که دوست شان دارم، دیگر شاعران،

برچسب ها: شعر معاصر ، غزل معاصر ،
دوشنبه 15 تیر 1394 05:42 ب.ظ
گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر